۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

مسجد جمکران چگونه ساخته شد


بسیاری از شما نمیدانید و احتمالا کنجکاوید که چه باعث به وجود آمدن و مشهور شدن مسجد جمکران شده و چرا آن را به امام زمان نسبت داده اند. ماجرای مسجد جمکران یکی دیگر از شیرین کاری های ملاهای حقه باز برای خر سواری از مردم خرافاتی است که من اینجا داستان را برایتان بازگو کرده و بعد گوشه های تاریک آن را موشکافی میکنم تا به میزان ساده لوحی ما مردم و پلیدی آخوندها پی ببرید. این داستان را که در زیر نوشته شده را در ویکی پیدیا هم در (اینجا ) میتوانید پیدا کنید. اول تاریخچه را بخوانید: واقعه ساخت مسجد به شیخ حسن بن مثله جمکرانی مربوط می‌شود، وی ادعا کرد که در بیداری با امام دوازدهم شیعیان، مهدی دیدار کرده است و حجت بن حسن دستور ساخت مسجد را به وی داده است. حسن بن مثله جمکرانی در روایت مشهوری که به‌نظر می‌آید تنها سند موجود و معتبر برای ساخت این مسجد باشد چنین می‌گوید: من شب سه شنبه، ۱۷ ماه مبارک رمضان سال ۳۷۳ ق در خانه خود خوابیده بودم که ناگاه جماعتی از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند:برخیز و مولای خود، مهدی(ع) را اجابت کن که تو را طلب نموده است. آنها مرا به محلی که اکنون مسجد جمکران است آوردند، چون نیک نگاه کردم، تختی دیدم که فرشی نیکو بر آن تخت گسترده شده، جوانی سی ساله بر آن تخت تکیه بر بالش کرده و پیرمردی هم نزد او نشسته است، آن پیر، خضر نبی علیه السلام بود که مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدی علیه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود: برو به حسن مسلم (که در این زمین کشاورزی میکند) بگو، این زمین شریفی است وحق تعالی آن را از زمین‌های دیگر برگزیده است و دیگر نباید در آن کشاورزی کند. عرض کردم: یا سیدی و مولای! لازم است که من دلیل و نشانه ای داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمی‌کنند فرمود:' تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه‌هایی برای آن قرار می‌دهیم، و همچنین نزد سید ابوالحسن (یکی از علمای قم ) برو و به او بگو حسن مسلم را احضار کند و سود چند ساله را که از زمین به دست آورده است، وصول کند و با آن پول در این زمین مسجدی بنا نماید.به مردم بگو به این مکان رغبت کنند و آنرا عزیز دارند و چهار رکعت نماز در آن گذارند. آنگاه امام(ع) فرمودند: هر که این دو رکعت نماز را در این مکان (مسجد جمکران) بخواند مانند آن است که دو رکعت نماز در کعبه خوانده باشد. چون به راه افتادم، چند قدمی هنوز نرفته بودم که دوباره مرا باز خواندند و فرمودند: بزی در گله جعفر کاشانی است، آنرا خریداری کن و بدین مکان آور و آنرا بکش و بین بیماران انفاق کن، هر بیمار و مریضی که از گوشت آن بخورد، حق تعالی او را شفا دهد. حسن بن مثله جمکرانی می‌گوید: من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اند یشه بودم، تا اینکه نماز صبح را خوانده و به سراغ علی المنذر رفتم و ماجرای شب گذشته را برای او نقل کردم و با او به همان مکان شب گذشته رفتیم، و در آنجا زنجیرهایی را دیدیم که طبق فرموده امام علیه السلام حدود بنای مسجد را نشان می‌داد. سپس به قم نزد سید ابوالحسن رضا رفتیم و چون به در خانه او رسید یم، خادم او گفت: آیا تو از جمکران هستی؟ به او گفتم: بلی! خادم گفت: سید از سحر در انتظار تو است. آنگاه به درون خانه رفتیم و سید مرا گرامی داشت و گفت: ای حسن بن مثله من در خواب بودم که شخصی به من گفت: حسن به مثله، از جمکران نزد تو می‌آید، هر چه او گوید، تصدیق کن و به قول او اعتماد نما، که سخن او سخن ماست و قول او را رد نکن. از هنگام بیدار شدن تا این ساعت منتظر تو بودم، آنگاه من ماجرای شب گذشته را برای وی تعریف کردم، سید بلافاصله فرمود تا اسب‌ها را زین نهادند و بیرون آوردند و سوار شدیم، چون به نزدیک روستای جمکران رسیدیم، گله جعفر کاشانی را دیدیم، آن بز از پس همه گوسفندان می‌آمد، چون به میان گله رفتم، همینکه بز مرا دید به طرف من دوید، جعفر سوگند یاد کرد که این بز در گله من نبوده و تاکنون آنرا ندیده بودم، به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح کرده و هر بیماری که گوشت آن تناول کرد، با عنایت خداوند بقیه‌الله ارواحنا فداه شفا یافت. ابوالحسن رضا، حسن مسلم را احضار کرده و منافع زمین را از او گرفت و مسجد جمکران را بنا کرد و آن را با چوب پوشانید. سپس زنجیرها و میخ‌ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت، هر بیمار و دردمندی که خود را به آن زنجیرها می‌مالید، خدای تعالی او را شفای عاجل[سریع] می‌فرمود، پس از فوت سید ابوالحسن، آن زنجیرها ناپدید شد و دیگر کسی آنها را ندید. و اما اصل ماجرا: تقریبن همه ما میدانیم که این 1600 آرامگاه امام و امامزادهای که مثل قارچ در ایران روییده اند نتیجه خواب نما شدن حقه بازی است که محلی برای سر کیسه کردن مردم هالو از طریق متولی شدن خودشان و فرزندان ونوه ها ونوادگان درست کرده اند. جناب شیخ حسن بن مثله جمکرانی هم یکی از این حقه بازها بود ولی با طمع بیشتر و حس خلاقگی بالاتر. بنابراین اول جناب شیخ باید یک زمین آبدارخوب پیدا میکرد. باز همه بخوبی میدانیم که شهر قم محل کم آبی است و زمینی که مثل جمکران آب داشته باش بسیار پر ارزش است. البته جناب شیخ آب را برای کشاورزی نمیخواست. او هم مانند بقیه این طفیلی ها اهل کار کردن نبود. او آب را برای وضو گرفتن در محل کاسبی جدیدش لازم داشت. بعد از اینکه محل را که متعلق به بیچاره ای بنام حسن مسلم بود انتخاب کرد، شبانه به بیابان رفته زنحیرها را در محل مورد نظر با میخ طویله به زمین میکوبد و بعد به سراغ علی المنذر رفته و داستان ملاقات با امام زمان را بیان میکند. همه آنهایی که اندکی مطالعه راجع به امام زمان دارند میدانند که آن حقه بازهای صدر اسلام که امام زمان را ساختند، گفته اند که دیگر تا زمان ظهور هیچکسی امام زمان را نخواهد دید و تماسی با او نخواهد داشت، و هرکسی چنین ادعایی کند حقه باز است. (تایید این موضوع هم در ویکی پیدا نوشته شده) بنا براین ادعای جناب شیخ حسن بن مثله جمکرانی که یک گروه مردم آمدند و مرا از خواب بیدار کردند که بیا امام زمان منتظرت است، یعنی همه آنها امام زمان را دیده اند و با او حرف زده اند، و بعد هم که خود شیخ به دیدن او میرود و با او حرف میزند یعنی دروغ اندر دروغ. حالا ما نمیپرسیم که ایشان از کجا میدانست که آن پیرمردی که کنار امام زمان نشسته بود حضرت خضز است؟ مگر از قبل با هم آشنایی داشته اند که بلافاصله او را شناخته است؟ قسمت بعدی گذاشتن کمی زور پشت داستان است و آن وارد کردن همدستش جناب سید ابوالحسن رضا در ماجرا است که نه تنها زمین را مصادر کند، بلکه پول ساختمان مسجد را هم از صاحب زمین بیچاره بگیرد. که مبادا برای ساختن محل کاسبی جدید پولی از جیب خود گذاشته باشند. چون در آن صورت دزدی کامل نبوده و غیر اسلامی خواهد بود. برای اینکه مردم را هم کاملن قانع کنند و صاحب زمین را هم بکلی ساکت، آخرین ترفند رها کردن بزی که شیخ جمکرانی از مدتی قبل در خانه نگه میداشته و هر روز خوراک میداده در گله جعفر کاشانی بوده است. چون آن بز متعلق به آن گله نبوده و خود را غریبه میدانسته، طبعن در عقب گله و بصورت جدا حرکت میکرده، تا اینکه صاحبش شیخ جمکرانی را میبیند و خوشحال بسمت چهره آشنا میدود. با اینکار معجزه جناب شیخ کامل میشود و همان روز برسم کلیه شیوخ مسلمان که هرکه به آنها خدمتی کند فدایش میکنند، کاردی به گلوی بز مالیده میشود. زنجیر ها هم که به خانه سید ابوالحسن منتقل شده بود که علاوه بر در آمد مسجد، درآمد دیگر تولید کند، پس از مرگ سید حقه باز بتوسط خانواده اش گم و گور میشود تا این ننگ هرگز برملا نشود. البته مسجد جمکران طرفداران زیادی نداشت تا اینکه حکومت آخوندی سر کار آمد و آخوندهای خرافات پرور شروع به دوشیدن احمقها بطور جدی کردند و این کاسبی را بقدری گرم کردند که مجبور شدند برایش شعبه بزنند و یک چاه جدید حفر کنند. شنیده ام که این اواخر برای اینکه مجبور نباشند که هر روز به داخل چاه رفته و کاغذ ها در بیاورند، دیگر اجازه نمیدهند که مردم به سر چاه رفته و خود فرم ها خریداری شده را به چاه بیافکنند. بلکه آنها را باید به مامورین امام زمان در مسجد تحویل داده تا مامورین هر شب آنها بسوزانند و دیگر زحمت توی چاه رفتن نداشته باشند.